بهـ نامـ او
در طولـ زندگی امـ
همیشهـ بهـ دنبالـ کسی با احساسی واقعی بودهـ امـ
ولی گویا هیچـ جا نمیشد
احساساتـ سرکوبـ شدهـ امـ،
سر باز زند
درکـ نشدنـ عذابـ بزرگی بود
کهـ همیشهـ بر زندگی امـ سایهـ می افکند
نمیدانستمـ کجا میشود
یکـ احساسـ واقعی را حسـ کرد
نوازشـ های بهـ ندرتـ مادرمـ را بیشتر از سر دلسوزی و ترحمـ میدانستمـ
چونـ او آدمـ بااحساسی نبود
پدرمـ را کهـ دیگر نگو
برای مادرمـ همـ احساسـ نشانـ نمیداد
وای بهـ حالـ برای بقیهـ
اطرافیانمـ همـ همیشهـ از احساساتـ سرکشـ منـ میترسیدند
در مورد جنسـ مخالفمـ همـ میدانمـ
هر چقدر از احساسـ دمـ بزند
باز همـ از روی غریزهـ استـ کهـ
بهـ تو نزدیکـ می شود
نهـ از روی احساسـ
اینـ وحشتناکـ استـ کهـ عمقـ احساسی را باور کنی
کهـ اصلا احساسـ نیستـ
بازی سختی را شروعـ کردهـ بودمـ
کار آسانی نبود
ولی بالاخرهـ توانستمـ احساسی را پیدا کنمـ
کهـ واقعی باشد
یا بهتر استـ بگویمـ: منـ کسی را پیدا کردمـ
کهـ تمامـ وجودشـ پر از احساسـ استـ
کسی کهـ وقتی نوازشمـ میکند
آرامشی عجیبـ وجودمـ را فرا میگیرد
کسی کهـ داغی لبـ هایشـ روی گونهـ امـ مرا بهـ خلسهـ فرو می برد
و کسی کهـ نگاهشـ، صدایشـ، دستانشـ
و تکـ تکـ واژهـ هایشـ مرا بهـ همانـ سرحدی از احساسـ می رساند
کهـ همیشهـ خواستارشـ بودمـ
باورشـ، حتی برای خودمـ همـ سختـ استـ
مگر می شود
در زمینی کهـ سراسر رنجـ استـ و درد
فرشتهـ ای یافتـ
کهـ خلاء زمینی بودنتـ را پر کند؟
آنـ قدر باورشـ برایمـ سختـ استـ کهـ
همهـ چیز را رویا می پندارمـ
احساسـ چیزی ماورای منطقـ و حسابـ استـ
و قدرتـ بهـ اوجـ رساندنـ و تخریبـ کردنشـ نیز
بهـ مراتبـ بیشتر از آنـ استـ
منـ خودمـ را بهـ دستـ احساسـ سپردهـ امـ
خوبـ خوبـ مراقبـ منـ و خودتـ باشـ
ϰ-†нêmê§ |